
دوست دارم با تو فقط با تو اینجا روزگار بگذرانم ...
می خواهم از یاد تو آسمان اینجا را ستاره باران کنم ...
می خواهم معجزه شود ... افسانه شوم ... ولی تنها نه ! با تو ...
بار سفر را بسته ام تا در این دیار به تو رسم .سفر هر چه قدر سهمگین باشد تو را که با
خود داشته باشم نمی هراسم .
من امید وار بر لب شط آرزو ها یت خیمه می زنم و شا خه اندیشه من به سوی ابدییتت خم
می شود پس بگیر دستانم را که جز وجود تو کسی به فکر حال این پری نیست.
نگاه مهربانت را در پس تک تک برگهای خزان زده جستجو می کنم. هر چه می گردم چیزی
نمی یابم.اشک چشمان غم زده ام به آسانی خلوتکده ی دل درد مندم را آبیاری
می کند نگاهم در پی برگ کوچک آتشینی که دل از مادر خود کنده و در آغوش
زمین جای می گیرد،می لغزد.تو گویی امن ترین آغوش را یافته. و چه آرام در
لابه لای نوازش های باد و لالایی مادرانه اش به خواب ابدی می رود. گویی
هیچ گاه جوانه نزده.می میرد و مرگش آنگان بر چشمان غم زده ام ثابت
می شود که زیر پای پیرمرد لنگان همسان خاک میشود.آه از نهادم برمی خیزد.
به خود می نگرم. به درون خود که سرشار است از چنین برگهایست . به عابرانی
که بی مهابا قدم های سنگینشان را بر قلب خسته ام می نهند. گاه بر می گردند
و به برگها له شده می نگرند و گاه نیز صدای خش خش برگها را طنینی دلنواز
می پندارند و خنده ای از سر شوق بر لب جاری می کنند. آری این است
سرنوشت برگ سبز بهاری در خزان برگ ریز. و باز هم بهار و بهاری دیگر.
به دنبال آن خزان غم انگیز. سکوت دشت وجودم با ناله های پی در پی باد
در هم می شکند.خلوتی نیست مرا. شاید اگر روزی برگی جوانه زند آن را
در دم از شاخه اش جدا کنم. شاید آن روز مرگش را بهتر باور کنم. شاید
اگر تقدیر زمانه در دستان نحیفم بود. روزی چنین نداشتم.زندگی به سادگی
عمر همان برگ کوچک می گذرد. روزی می رسد که عابران بر جسم زخم
دیده یمان قدم می نهند و چشم هایشان را می بندند بر روی نگاه های مشتاقمان.
و این می تواند سرنوشتی بس تلخ و ناگوار باشد. من،تو، همه باید تن در دهیم
بر این سرنوشت تلخ. تقدیر این چنین خواست که من تلخی زندگیم را
با شیرینی نگاهت در هم آمیزم 

